مرغ تسبيح گوی و من خاموش

 

وقتی بعضی داستان های گلستان سعدی رو می خونم گويی يکی داره از درون

قلبم باهام حرف می زنه ٬می بينم همچين حسابی ميزنه به خال. حالايکی از اين

حکايتای ظريف و سرشار از نکته های حکمت  آميز رو بات هم بخونيم.

ياددارم که شبی در کاروانی همه شب رفته بودم و سحر در کنار بيشه ای خفته.شوريده ای که در آن

سفر همراه ما بود نعره ای بر آورد و راه بيابان گرفت ويک نفس آرام نيافت چون روز شد گفتمش آن چه

 حالت بود؟ گفت: بلبلان را ديدم که به نالشی درآمده بودند از درخت و کبکان از کوه و غوکان در آب و

 بهايی از بيشه. انديشه کردم که مروت نباشد همه در تسبيح و من به غفلت خفته.“

دوش مرغی به صبح می ناليد

عقل و صبرم ببرد و طاقت و هوش

يکی از دوستان مخلص را

مگر آواز من رسيد به گوش

گفت باور نداشتم که ترا

بانگ مرغی چنين کند مدهوش

گفتم اين شرط آدميت نيست

مرغ تسبيح گوی و من خاموش

 

حکايت سعدی مبنای قرانی داره(سوره اسراء آيه ۴۴) و بنابر آموزه های اسلامی

 همه اجزاء هستی از شعوری خاص به خود برخوردارند و از زبانی ويژه که بايد

قطب عالم امکان بود تا آن شعو ر و اين زبان را درک بکند و بفهمد اينجور نيست که:

«هرکس کله کج نهاد و کج بنشست آئين سکندری داند»

واقعا جای شگفتی نداره که ما آدما با اين همه دک و پزی که داريم اين همه از هستی عقب باشيم و

نسبت به نماز و نيايشمون اين همه سست و تنبل و بی تفاوت باشيم!!!

ابر و باد و مه وخورشيد و فلک درکارند

تا تو نانی به کف آری و به غفلت نخوری

همه از بهر تو سرگشته و فرمانبردار

شرط انصاف نباشد که تو فرمان نبری

*****

سالروز شهادت پيشوای راست گويان و راست کرداران را به همه رهروانش

تسليت می گوييم



موضوعات مرتبط:
برچسب‌ها:
[ جمعه ٢٦ آبان ۱۳۸٥ ] [ ۱:٥٢ ‎ق.ظ ] [ سید محمد عبداللهی ]