هوش!

  

شنیدین که بعضی از آدم ها را میگیم با هوشند.

  

 

«« در ادبیات این سرزمین به چه کسانی آدم ِ باهوش میگن؟ »»

 

یکیشون که از همه جوونتر بود گفت: میدونی ما به آدمایی با هوش میگیم که سودای سود و زیان در سر دارن ومیخوان با فکرشون؛ به قول خودشون با تدبیرشون به سرزمین کوچک آرزوهاشون برسند.

 

شگفتا !!!

 

حرف همه شون بود.

 

دیگه داشت کارم تموم میشد که پیرمردی راست قامت ، با تبسمی نمکین بر لب، و چهره ای آرام ، با آوایی دل انگیز دستی رو شونه هام گذاشت و با لحن آرام بخشی گفت :

 

پسرم ، اهالی دیار محبت بر این باورند که اگه آدما بتونن از این هوش بگذرن و مدهوش جمال حضرت عشق بشن؛ بی طلب به آرزوهاشون خواهند رسید و شاهد دلآرام ِآرزوها رو در آغوش خواهند کشید.

 

 خودمونیم ؛ عبور از چنین پلی همچین آسون هم نیست.

 

آخه سودا زدگان اقلیم هوش میگن زندگیمون یعنی آرزوهامون؛ و آرزوهامون همون زندگیمونه.

از شما چه پنهون گرچه توی اقلیم عشق پرسه می زنم ؛ اما ته دلم با اوناست

(مگه میشه و میتونم خودمو فریب بدم؟ )

 

این اون تکتازی بود که تو جاده ی خلوت ذهنم به سرعت در حال حرکت بود.

درست سر یه پیچ تند و مرگبار، یکی وسط جاده داشت دست تکون میداد و ازم میخواست کمکش کنم.

چاره ای نبود غرغر کنان ، با یه لبخند مصنوعی اومدم پایین ، بلــه!!!چی شده؟ چی میخوای؟

 

شگفتا این که همون پیرمرده !

 

سلامم رو جوابی داد و با مهربونی گفت:

 

ای عزیز، سالهاست مسافر اقلیم های این عالمم، آخرین بار سخت عاشق و شیفته ی اقلیم شمس شدم، روزی از اون روزای شور وشادیم که دلبستگیم به اون داشت منو ذوب می کرد و ذره ذره ی اجزاء م او میشد خورشید فریادی بر سرم کشید که چی؟ چرا زل زدی به من؟ فکر کردی من کیم؟ منم فروغم رو از سرزمین عشق وام گرفته ام.

آری من وهمه ی دخترام و پسرام وام دار عشقیم.

تو ومن تا از کشور محاسبه و قیاس هوش بیرون نریم ؛ هرگز به اون رؤیایی که آرزوشو داریم نخواهیم رسید . او می گفت: اینک که از همه ی این اقلیم ها به سلامت عبور کرده ام ؛ تازه در یافتن ِسنگ فرشای ِآغازین کوی و برزن شهر عشق سرگردانم.

 

میدونی بر دروازه ی شهر عشق با خطی بسیار ریز چی حک شده؟

 

» هوش از سر بنه وانگهی درآ «

آری عزیز

محرم این هوش جز بی هوش نیست

مر زبان را مشتری جز گوش نیست

بر هوشمند سلسله ننهاد دست عشق

خواهی که زلف یار کشی ترک هوش کن  

یکی از دوستان گفت:از آن بوستان که بودی برای ما چه هدیه آوردی ؟

گفت: به خاطر داشتم که چون به درخت گل رسم دامنی پر کنم تا هدیه ی یاران باشد ؛ چون به درخت گل رسیدم ؛ بوی گلم چنان مست کرد که دامنم از دست برفت .



موضوعات مرتبط:
برچسب‌ها:
[ چهارشنبه ۳٠ مهر ۱۳۸٢ ] [ ٤:٠٤ ‎ب.ظ ] [ سید محمد عبداللهی ]