رنجوری خورشید

 

دیری است که خورشید لبخند دردآوری بر چهره دارد

ابرهای سیاه رهایش نمی کنند

و در ثانیه های نامحسوس چهره نمودن

رنجوری اش جان و تنم را با هم می فرساید

روحم را در قفس می کنم

بالهایم را به میله های آهنین قفس تنهایی و درد می بندم

چشم هایم را به تاریک خانه ی دل افسرده ام می فرستم

اندیشه ام را فرمان ایست می دهم

لب هایم را از ترنم نغمه های خوش سحری باز می دارم

دیر زمانی است که سحر را بیدار نکرده ام!

تو می دانی چرا؟

ابرهای تیره ی درد و تنهایی با سیاهی های شب هم آوا شده اند

سردی و سیاهی رفیق تنهایی های کهنه ام شده اند

و در بی خبری شب نشینان بی درد ساعت ها جسم و روحم را می لرزانند

هیچ تب و لرز با هم به سراغت آمده اند؟

همانگونه!!!

تیره گی ابرهای ماندگار بر جانم سنگینی می کند

تو هیچ می دانی!!!

سنگینی همه ی خاک ها که نه ؛ سنگینی زمین را حس می کنم

سوزش حرارت همه ی آتشفشان های آن را

تحمل از دست داده ام!

و تار و پودم به خاکستری ...

امروز و دیروز و روزهای مکرری است

تیرهای تب آلودِ ناپیدایی

 بال های قناری ِ آشیانه ی مرا در هم شکسته است!!!

قناری کمتر می خواند

آهسته می خواند

آهای آدم ها!

با شما هستم!

اینک منم و اندیشه ی فرو خفته واژگون

با لبی سرشار از بی صدایی!

با بال های گره خورده

با روحی زمین خورده

و حتی جسمی به سنگینی هفت اقلیم عالم

و با....

 

با تو نجوا می کنم

آری با سیمرغ مهربانم!

تمام شب دیشب یادت هست؟!

با تو در ثانیه های خموشی همه ی آدم ها

راز گفتم

سر بر شانه های مهرت گذاشتم

و تو گفتی:

خنده ی دوباره ی خورشید با من .

خود به تنهایی ابرها را خواهم راند!

آزادی و آرامش ِ قناری را به او بازگردانم!

سوز و سردی٬ تب و لرز شبانه ی ستاره را خود خریدارم

و شما را به خویشتن ِ آرامتان می رسانم!

و امروز ابرها با نا امیدی ِتمام

در حال کوچ به سرزمین عبرت همه ی آدم ها بودند

و دوباره خنده ی شیرین خورشید...

و من همچنان تسلیم عشق ورزی سیمرغ

 

 



موضوعات مرتبط:
برچسب‌ها:
[ شنبه ٥ اردیبهشت ۱۳۸۳ ] [ ٦:٠٩ ‎ب.ظ ] [ سید محمد عبداللهی ]