غم من ....

شب سردی است و من افسرده

راه دوری است و پايی خسته

تيرگی هست و چراغی مرده

 

می کنم تنها از جاده عبور

دور ماندند ز من آدمها

سايه ای از سر ديوار گذشت

غمی افزود مرا بر غمها

 

فکر تاريکی و اين ويرانی

بی خبر آمد تا با دل من

قصه ها ساز کند پنهانی

 

نيست رنگی که بگويد با من

اندکی صبر ؛ سـحــر نزديک است

هر دم اين بانگ بر آرم از دل :

وای ؛ اين شب چقدر تاريک است !

 

خنده ای کو که به دل انگيزم؟

قطره ای کو که به دريا ريزم ؟

صخره ای کو که بدان آويزم ؟

 

مثل اين است که شب نمناک است

ديگران را هم غم هست به دل

غم من ؛ ليک غمی غمناک است .

                                      ( سهراب )



موضوعات مرتبط:
برچسب‌ها:
[ یکشنبه ۱۸ آبان ۱۳۸٢ ] [ ۸:۱۸ ‎ق.ظ ] [ سید محمد عبداللهی ]