مجموعه پرسش و پاسخ های دینی

 پرسش و پاسخ

 از محضر آیت الله حائری شیرازی

برده داری

آیا اسلام برده‌داری را حرام کرده است؟ چه روایت یا آیه ای در این رابطه وجود دارد؟

اول ببینیم برده و آزاد چه کسانی هستند؟ ممکن است کسی اسماً برده باشد و رسماً آزاد. یا کسی اسماً آزاد باشد و رسماً برده. در یک مملکت ممکن است زورمندان کسی را برده رسمی قرار ‌دهند. اسلام با این روش برخورد می‌کند. اسلام فرد را آزاد منشانه تربیت، می کند. قرآن توصیه می‌کند «فکاتبوهم ان علمتم فیهم خیراً»(1):"اگر بردگان را انسانهای شروری ندیدید، با آنها قرار داد بنویسید که در رأس مدت معین آزاد شوند". این امر اسلام است و امر دال بر وجوب دارد. اول او را تربیت می کنند؛ به طوری که بتواند از این آزادی استفاده کرده سرگردان نشود و روی پای خودش بایستد. انگلیسی‌ها برای الغاء بردگی جنگها کردند، اما هندوستان در بعد از همان جنگهای الغای بردگی، مدتها تحت سیطره انگلستان بود. یعنی فرد را اسماً آزاد کردند و مملکت‌ها را تحت بردگی گرفتند.

اسلام می‌گوید: «ان اکرمکم عندالله اتقاکم»(2). برده اگر باتقواتر از صاحبش باشد، پیش خدا محترم‌تر است. اسود بن امیه، ارباب بلال حبشی، فردی زورگو بود. او بندی از  سوراخ وسط سنگ آسیاب رد ‌کرد بود  و آن را به سینه و دنده‌های بلال می‌بست. روزها او را به همین ترتیب در آفتاب رها می‌کرد و شلاق می‌زد. بلال در زیر شلاق‌ها احد احد می گفت. (خدا یکی است. خدا یکی است). بلال، گر جه اسماً برده بود اماعقل و فکر و احساس مسئولیتش آزاد شده بود. اگر انسان، عقل و احساس مسئولیتش، تحت رُقِیَّت هوای نفس باشد، گر چه اسماً آزاد است، اما در معنا اسیر است. الآن فلسطینی‌ها که که در مقابل تانک با سنگ ‌ایستاده اند، آیا این ها در وجدان و درون خودشان اسیرند؟ در مقابل آقایانی که اسرائیل را به رسمیت شناخته‌اند و ظاهراً همه جا هم از آنها تکریم می‌کنند، ایا آن ها آزادند؟ "کِلِی"، قهرمان بوکس، تعبیر جالبی داشت. گفت: روزی که من مسلمان شدم، احساس آزادی کردم. تا روزی که مسلمان نشده بودم سیاه و برده بودم،اما امروز دیگر برده نیستم.

انسان وقتی بنده خدا شد، از بردگی انسانها به طور کلی آزاد می‌شود. اساس اسلام، بندگی خداست؛ تا انسان بنده خدا نشود، از بندگی غیر خدا نجات پیدا نمی‌کند. اسماً هم رئیس‌جمهور باشد، باز برده قدرت است.

***

در اسلام، زیر بنا احساس مسئولیت است.

 

زیر بنا در اسلام چیست؟

 در کمونیسم، زیربنا اقتصاد است، در اسلام زیربنا چیست؟ زیربنا در اسلام، احساس مسئولیت است. احساس مسئولیت، روابط تولید را بر محور عقل و قسط قرار می‌دهد. آیا در معاملات رضایت طرفینِ معامله کافی است یا اینکه رضایت خدا هم شرط است؟ طبیعتاً چون طرفین خود را بنده خدا می‌دانند، رضایت او شرط است. اگر این طور نباشد، بسیاری از زناهایی که از روی رغبت هست، باید آزاد باشد، چون طرفین ممکن است با رضا و رغبت به چنین کاری دست بزنند.نه! رضایت خدا باید شرط باشد.

***

موسیقی

آیا موسیقی لهو و لعب است؟

آیه قرآن می گوید'« وَاجتَنِبُوا قَولَ الزُّورِ»(3).قول زور، ظهورش در گفتار دروغ و تزویر است. و در بعضی از روایات به روشی از لهو و لعب اشاره شده که در آن زمان مطرح بوده است. آیا موسیقی از این قبیل است یا نه؟ وقتی هدف شهوت باشد، موسیقی حرام مطرح می شود. اما هر وقت آزاد کردن انسان مطرح باشد، وضعیت دیگری است؛ مثل سرودهای هیجانی که فرد با گوش دادن به آنها احساس مسئولیتش بیدار می شود و ساخته می شود. موسیقی باطل، شهوت را بر احساس مسئولیت حاکم می کند. لازمه اینکه احساس مسئولیت غلبه کند، این نیست که محتوی تلخ باشد. شعرهای حافظ، شعرهای بسیار شیرینی است. اما در عین شیرینی، داغ است. هنر می‌تواند در عین حالی که زیبا باشد، جاذب، سازنده و هدایتگر هم باشد. شما کم از شعرهای حافظ پیدا می‌کنید که در متن و معنای آن نکته ی بسیار دقیقی نباشد؛ نکاتی که جنبه دارویی و حیاتی برای انسان دارد.

دکّانی که حافظ باز کرده در عین حالی که کافه قنادی است، داروخانه است و این  زیرکی و هنر حافظ است. همه می آیند که از این دکان شیرینی بخرند، اما در معنا دارو خریده اند و حافظ برای آنها نسخه‌پیچیده است! همین است که امام ره درباره او می گوید که « حافظ زبان مخصوص خودش دارد». حرفی که در باره ی شاعران دیگر هرگز نگفت! امام ره از مبالغه به شدت اجتناب می‌ کرد که مطلبش خلاف واقع نباشد.

***

مذهب و ارتجاع

 آیا اعتقاد انسان به مذهب ارتجاعی است؟

آیه قرآن در باره مرتجع می‌گوید: «و‌ مَا مُحَمَّدٌ اِلاَّ رَسُولٌ قَد خَلَتْ مِن قَبلِهِ الرُّسُل، اَفَاِن مَاتَ اَو قُتِلَ انقَلَبتُم عَلَی اَعقَابِکُم»(4). این رسولی است که از قبل از او رسولانی آمده اند و ایشان رسول منحصر به فرد نیست. اگر ایشان کشته شود یا بمیرد، آیا شما به حالت سابق برمی گردید و به عبارت دیگر ارتجاع به حالت قبل پیدا می کنید؟. «اِنقَلَبتُم عَلَی اَغقَابِکُمَ» یعنی روی پاشنه پا صد و هشتاد درجه چرخیدن. هر کسی بر روی پاشنه صد و هشتاد درجه بچرخد به خدا ضرری نمی‌زند، خدا به شاکرین اجر می‌دهد. «ینقلب علی عقبیه» کلمه ارتجاعی است که به این معنا تصریح شده است. قرآن پیشروی و ترقی را، به انقلاب رو به پیش ذکر می کند. مثلاً وقتی فرعون ساحرها را تهدید ‌کرد، آنها گفتند: «....انا الی ربنا لمنقلبون»(5). ما منقلب الی الله شدیم. این هم ترقی است.

*****

 شورا

در جامعه ی اسلامی، چگونه باید با گروههای غیر اسلامی وسیاسی که با شعار شوراپیش می‌آیند برخورد کرد؟

شورا آنجاست که اعضاء، مقاصدمشترک داشته باشند. وقتی ما مسأله‌ای را مطرح می‌کنیم و به اسلام نسبت می‌دهیم، باید ببینیم که حقیقت اسلامی آن چه بوده است. قرآن می‌گوید: «وَ اَمرُهُم شُورَا بَینَهُم(6)» یعنی امور مؤمنین با شورا بین آنها حل و فصل می‌شود. «وَ شَاوِرهُم فِی الاَمرِ فَاِذَا عَزَمتَ فَتَوَکَّل عَلی اللهِ اِنَّ الّلهَ یُحِبُّ المُتِوَکِّلِینَ(7)». در این آیات، مؤمنین مشاورهستند و از حضور غیر مؤمن در شورا اسمی به میان نیامده است. می گوید: «یَا اَیُّهَا الَّذینَ آمَنُوا لاَ تَتَّخِذُوا بِطَانةً مِن دُونِکُم(8)» ازغیرمسلمان بطانه نگیرید. بطانه یعنی آستر لباس. یعنی این که غیر مؤمن از باطن شما خبردار نشود. چرا؟ چون به شما اعتماد ندارد و شما را غیر از خودش می‌داند.

ممکن است مقاصد مشترکی با اهل کتاب پیدا شود؛ مثلاً مسلمان با یهودی یا مسیحی همسایه شود و در محله مشکلی پیدا شود و آن ها برای رفع مشکل با هم مشورت کنند. این کار چون بر طبق اصل مشکلات مشترک است، اشکالی ندارد. اما در جائی که هدف دوتاست، شوراچگونه می‌تواند محقق شود؟ شرط رسمیت شورا، وحدت هدف در بین مشورت‌کنندگان است. اگر مشورت‌کنندگان خطوط مختلفی داشته باشند، در خطوط خودشان نمی‌توانند مشورت وبحث کنند. معنای مشورت این است که هدف یکی باشد و برای رسیدن به آن هدف مشورت نمود.

 این است که می‌بینید رسول اکرم، صلی الله علیه وآله، وقتی می‌خواهد مشورت کند با کسانی که با او یکی هستند، در همان هدف با آنها مشورت می‌کند، در چیزی که با گروهی مشترک نیست، مشورت نمی‌کند. اما اگر مسأله‌ مشترکی اتفاق می افتاد، در آن حالت مشورت طبیعی بود. زیربنا و اساس مشورت، هدف مورد اتفاق و مشترک است. هر جا هدف مشترک نیست مشورت هم نیست. .پس ابتدا باید روشن شود مسائل مورد مشورت چه چیزی است؟

*****

عدل چیست؟

 آیا این استثناء نیست که یکی خوش استعداد و دیگری بی استعداد می شود؟

 عدل نسبت بین قدرت وتکلیف است. وقتی فردی امانتهایی را که به او داده اند درست اداره ‌کند، لایق است که امانتهای بیشتری به او بدهند. از این جهت دادن و ندادن تأثیری دراصل قضیه نمی‌کند، چرا؟ چون این چیزی که عدالت خدا را در رابطه با آن می‌سنجد، نسبت صورت به مخرج است است نه خود صورت یا مخرج. در دعای عدیله داریم. «لَم یُکَلَّف الطبَّاعَهِ اِلاَّ دُونَ الوُسعِ وَ الطَّاقَّه(9)» خدا تکلیف نکرده مگر به کمتر از وسع و طاقت و این هم در قرآن است که می گوید: «لاَ یُکَلِّفُ اللهُ نَفساً اِلاَّ وُسعَهَا(10)» در آیه دیگری داریم: «لاَ یُکَلِّفُ اللهُ نَفساً اِلاَّ مَا آتَاهَا(11)»، مَا اتَاهَا؛ یعنی آنچه از علم و قدرت واستعداد وغیره که به انسان بدهند. سعه وظرفیت انسان را وُسع گویند. تکلیف، همیشه در حد سعه و قدرت انسان است.  وقتی سعه و قدرت 2 برابر شود، تکلیف هم با آن 2 برابرمی شود، آنچه که به او ندادند از او هم نمی‌خواهند، یعنی هر چه قدرت را کم بکنند تکلیف هم کم می‌شود.

وقتی صورت ومخرج رادرعددی ضرب یا بخش کنید، درنسبت تغییری حاصل نمی‌شود. عدل خدا اینجا ودر قسمت ثابت است. عدل به نسبت بین تکلیف و قدرت، گفته می شود و استثناء بردار هم نیست. استثناء و تبعیض زمانی است که به کسی دوسوم و به دیگری یک ‌دوم بدهند. در انبیاء اگر فشار وتبعیض است، بخاطر نزدیک بودن قدرتشان به تکلیفشان است، استثناء در سمت ضرر آنهاست نه در سمت نفع آنها. بعبارت دیگرتوقع از انبیاء بالاتر است؛ از این جهت، قرآن هر خطائی که از آدم یا از یونس می بیند، اینگونه در بلندگو می‌گوید و برایش توی طبل می‌کوبد؛ این ازبزرگی انبیاء است که خدا اینگونه روی طبل می‌اندازد نه کوچکی انها. 

 

****

شهادت

فرقی بین کسانی که یک عمر تلاش می‌کنند و همیشه خود را در راه خدا نگه می‌دارند، با کسانی که تصمیم می‌گیرند و بعد از مدت زمان کوتاهی به شهادت می‌رسند چیست؟  آیا شهید از لحاظ تقوا از مؤمن کمتر است که می‌گوید این راه کوتاه و سهل است. آیا درست به عکس آن، انتخاب شهادت سخت‌تر نیست؟ چگونه ممکن است خداوند فردی را که عمری در بی‌پروایی‌ها و تقلبها گذرانده، پس از شهادت ببخشد و حتی اجری کلان نصیبش گند؟ 

ارزش شهادت به مکتب است. حساب شهادت و کشته شدن از هم جدا است و هر کشته‌ای شهید نیست. رسول اکرم صلوات‌الله علیه، ظاهراً در جنگ احد بود که فرمودند: «حتی لو جاء احد منهم لعقال ما کان له سواء»:" اگر کسی به نیت عِقال (زانوبند شتر) آمده باشد، نصیب او همان است. شهادت به خون نیست که آن را ارزشمند می‌کند ، نیت ومکتب است که به خون ارزش می‌دهد. قانون اساسی را هم که تعبیر به خونبهای شهیدان می کنند،  یک تعبیر مسامحه‌ای است. انقلاب است که به این شهادتها اجر و ارزش می‌دهد. خون از نیت ومکتب کسب ارزش می‌کند. این صحیح نیست که بگوییم مکتب از خون کسب ارزش می‌کند؛ همان طور که ماه ازخورشیدکسب نورمی کند. در این گونه موارد باید گفت: مکتب آن اندازه ارزش داشت که ریختن این خونها برای آن کاری راجح ولازم بود. این خونها چون در راه مکتب ریخته شد، ارزش یافت. ارزش خون به انگیزه ی آن است. ضریب مهم ارزش در اسلام، جهت است. جهت به عمل ارزش می‌دهد؛ خون فرع است و جهت محتوا است. خون اگر در راه حق ریخته شد، ارزش پیدا می کند. خون مثل دست وپا است. یک دفعه ممکن است دست نیم دینار ارزش پیدا نکند، یک دفعه هم ممکن است 500 دینار ارزش پیدا کند. اگر کسی با دست دزدی کند و نیم دینار از جایی بردارد، در شرع دست او با شرایطی قطع می‌شود. اما اگر کسی دست کسی را قطع کرد، نصف دیه یک انسان یعنی500 دینار می‌گیرند. شبهه‌ای هم که برای ابوالعلاء معرِّی پیدا شد، همین بود. او گفت: دستی که 500  اوقد (سکه طلا) دیه داده می شود، چگونه برای نصف دینار بریده می گردد؟ سیدمرتضی به او جواب داد: آن وقتی که 500 اوقد شد، عزت امانت در بین بود و آن وقتی که در نصف دینار بریده شد، ذلت خیانت را می چشد. یعنی دست به انگشتان ارزنده نیست، به جهتش ارزنده است؛ در جهت خلقت وناموس طبیعت است یا بر خلاف جهت خلقت است. ملاک، ارزش مادیّ قضایا نیست. در اسلام مواد و آلات نیستند که به چیزی اهمیت می‌دهند، بلکه جهت است که به چیزی اهمیت می‌دهد. اگر در جهت حق بود ارزش پیدا می‌کند و در جهت باطل بی‌ارزش می‌شود.

ارزش شهادت به جهت ورهبری است. در واقعه عاشورا، از اهل حق 72 نفر کشته شدند. چرا ائمه(ع) اصرار می‌ورزند که ما سنت عاشورا را ترک نکنیم، اشک بر آن ریخته، آن را برای فرزندان خود حفظ ونقل کنیم؟ همه این ها به خاطر جهتی است که شهیدان کربلا انتخاب کردند. احتمال این که کسی از آن ها به قصد ریا یا علوّ در دنیا، در این جنگ شرکت ‌کند، نبود. هر کس این چنین بود شب عاشورا عذرش را خواسته بودند. امام حسین (ع) در ابتدای کار، از همراهانش خواسته بود که او را رها کنند و حتی بر این مطلب فشار آورد و در تاریکی خیمه نشست و به آنها پشت کرد و رو به چادر خیمه کرد که اگر کسی می‌خواهد برود، نخواهد در چشم او نگاه کند و از رفتن حیا نماید. حتی عذرهایی در اختیارشان گذاشت و گفت: «دست زن و بچه ی مرا بگیرید و بروید» تا آن که رفتنی است، مقدمه ی رفتن برایش فراهم شود. ارزش عاشورا به این است که حریفی در آن نبود مگر این که خالص بود. جاهل به آن راه در بین آن ها نبود؛ همه عالِم ورفیع بودند وجهت خدایی داشتند. شهدای عاشورا ارزش شهادت‌ِ واحد دارند. یعنی هر شهیدی را می توان به آن ها تطبیق داد. هر شهیدی که خطش بر خط آن ها تطبیق شد، ارزش کامل شهادت پیدا می‌کند. در عاشورا رهبری مسأله بزرگی بود. این که رهبر آنها امامی، عالم، آگاه و.مطلع است، به شهادت آنان ارزش می‌دهد.

زیدبن علی وقتی می‌خواست خروج کند، به در خانه ابوجعفر اهول (ابوجعفر تاج) رفت و گفت: «اِن طَرَقَکَ طَارِقٌ مِنَّا اَتَخرُجُ مَعَهُ؟ قَالَ: فَقُلتُ اِن کَانَ اَبَاکَ اَو اَخَاکَ خَرَجتُ مَعَهُ(12)»: ای ابوجعفر! اگر درِ خانه ی تو را فردی از اهل بیت بزند و تو را دعوت کند که او را در جنگ با ظالمان یاری کنی، آیا با او خروج خواهی کرد؟ ابوجعفر گفت: «اِن کَانَ اَبَاکَ اَو اَخَاکَ، خَرَجتُ مَعَهُ»:"اگر آن دعوت‌کننده، پدرت یعنی علی بن حسین علیه السلام یا برادرت، امام محمد باقرعلیه السلام باشد، خروج می کنم". گفت چطور برای برادرم ادعاهایی می‌کنی که پدرم به من نگفته بود. بچه که بودم، پدرم قبل از این که  لقمه در دهانم بگذارد، بر آن می‌دمید تا خنک شود؛ پدرم نسبت به سوختن دهان من این طورملاحظه می‌کرد، حال از این که من در آتش بسوزم، ملاحظه نمی‌کرد؟ اگر در برادرم محمد خبری بود، حتماً پدرم به من می‌گفت که من آتشی وجهنمی نشوم!چطور این مطلب را به من نگفت ولی به تو گفت؟ ابوجعفر به او گفت: دقیقاً برای این که جهنمی نشوی پدرت به تو نگفت! زید گفت: چطور این حرف را می‌زنی؟ ابوجعفر گفت: شما خودتان دارید درِ خانه من را می‌زنید یا بعنوان فرزندان پیغمبر این کار را می کنید؟ گفت: بعنوان فرزندان پیغمبر، گفت: چه می‌گویید درباره این آیه که پدر یوسف به پسرش یوسف گفت: «یَا بُنَیَّ لاَ تَقصُص رُؤیَاکَ عَلَی اِخوَتِکَ فَیَکیدُوا لَکَ کَیداً(13)»:"ای یوسف، خواب خودت را برای برادرانت نگو، مبادا کید و نقشه‌ای برای تو بکشند! بگذار ندانند که تو استثنائی هستی. ندانند تو وضع دیگر و رسالتی بر دوش داری. وقتی یعقوب(ع) به یوسف(ع) می‌گوید: به آنها این مطلب را نگو و خودش هم در جو آنها نمی‌گوید؛ همان طوری که یعقوب به پسرانش نگفت، علی بن الحسین هم به تو نگفت. نخواست تو هم بدانی که مبادا کیدی برای او بیاندیشی و دقیقاً برای اینکه جهنمی نشوی برایت نگفت!

بعداً، امام صادق (ع) از ابوجعفر خواست که این قضیه رابا زبان خودش برای ایشان تعریف کند: ایشان گفت شنیدم با زید صحبتی کردی، می‌خواهم از زبان خودت بشنوم که چه به او گفتی و او  مطلب را نقل کرد. حضرت گفت راهها را بر او بستی؛ راه چپ و راست و پشت سر، بالا و پایین هیچ راهی برای او نگذاشتی!  این طرز تربیت ائمه است که اصحاب خودشان را چنان آگاه می‌کردند که اگر پسر آن ها هم درِ خانه می‌آمد و می‌گفت بیا در قیام همراهم کن، از روی اندیشه جواب می داند.

قیام و حرکت در تحت رهبری، یک حرکت اصیل تلقی می‌شد. حرکت بدون رهبری ، در نظر آنان حرکت اصیل نبود. یکی از صحابه به امام صادق (ع) گفت: دیشب خواب دیدم که داشتید این حرف را برای من می‌زدید که جهاد در وراء امام جائر مثل اکل خنزیر است( یعنی اگر پشت سر کسی جهاد کنی که صلاحیت ندارد، مثل این است که گوشت خوگ خورده اید!) حضرت عین همین عبارتی که او در خواب دیده بود، گفت بله این چنین است.

علی ابن الحسین (ع) در سفری به حج می‌رفتند. در راه به یکی از مسلمانانی که به جهاد می‌رفت، برخورد کردند. او از امام.گِله وانتقاد کرد که:« یَا عَلِیِّ ابنِ الحُسَین، تَرَکتَ الجَهَادَ وَ صُعُوبَتِهِ وَ اَقبَلتَ عَلَی الحَجِّ وَلینَتِه. اِنَّ اللهَ عَزَّوَجَلَّ یَقُولُ:"ای علی ابن الحسین، جهاد راِ به خاطر دشواریهایش رها کردی و رو به حجِ بی‌زحمت و راحت آوردی! هماناخدای عزوجل می فرماید: «اِنَّ اللهَ اشَّتَرَی مِنَ المُؤمِنِینَ اَنفُسَهُم وَ اَموَالَهُم بِاَنَّ لَهُمُ الجَنَّه یُقَاتِلُوُنَ فِی سَبِیلِ اللهِ فَیَقتُلُونَ وَ یُقتَلُونَ، وَعداً عَلَیهِ حَقاً فِی التَّورَاهَ وَ الاِنجِیلَ وَ القُرآنِ وَمَن اَوفَی بِِعَهدِه مِنَ اللهِ، فَستَبشِرُوا بِبَیعَکُمُ الَّذی بَایَعتُم بَه وَ ذَلِکَ هُوَ الفَوزُ العَظیم». فَقَالَ لَهُ عَِلیِّ ابنِ الحُسَین اَتَمِّ الآیَه فَقَالَ:"خداوند از مؤمنین جانها و اموالشان را در قبال بهشت می خرد. کسانی که در راه خدا کارزار می کنند و می کشند و کشته می شوند. وعده حقی است بر خدا در تورات و انجیل و قرآن و چه کسی از خدا وفاکننده تر به عهدش است؟ بشارت باد بر شما به بیعتی که با خدای خویش بستید که این رستگاری بزرگی است" پس حضرت به او گفت که آیه را تمام کند. پس گفت:«اَلتَائِبُونَ العَابِدُونَ الحَامِدُونَ السََّائِحُونَ الرَّاکِعُونَ السَّاجِدُونَ الآمِرُونَ بِالمَعرُوفِ وَالنَّاهُونَ عَنِ المُنکَرِ وَ الحَافِظُونَ لِحُدُودَ اللهِ وَ بَشِّرِ المُؤمِنِینَ»(14):"توبه کنندگان،عبادت کنندگان،حمد کنندگان،تسبیح گویان،رکوع کنندگان،سجده کنندگان،امر کنندگان به معروف و نهی کنندگان از منکر و مراعات کنندگان حدود الهی و مؤمنین را بشارت بده!"

تا رسید به آیه «و الحافظون لحدود الله»، علی بن حسین (ع) فرمود: ههنا، اینجا بایست! وگفت: وقتی ما دیدیم کسانی که جهاد را رهبری می‌کنند، حافظ حدود الله هستند، ما حج را رها می‌کنیم و به جهاد رو می‌آوریم و هر وقت دیدیم رهبری جهاد به دست کسانی است که حفظ حدود نمی‌کنند، جهاد را رها می‌کنیم و به حج می‌پردازیم.

یعنی جهاد با جهت آن که رهبری است، ارزش پیدا می‌کند. اگر رهبر آن امام جائر باشد، بدترین محرمات است. اما همین جهاد اگر تحت رهبری امام عادل بود، عظیم‌ترین واجبات می شود.

شهادت از رهبری کسب نور می‌کند. حضور امام حسین (ع) و اینکه عاشورا تحت رهبری او صورت گرفته است، موجب ارزش این خونهاست. این شعر سعدی به ذهن انسان می‌آید:

گِلی خوشبو در حمام روزی
بدو گفتم که مُشکی یا عبیری
بگفتا من گِلی ناچیز بودم
کمال هم‌نشین در من اثر کرد
 

رسید از دست محبوبی به دستم
که از بوی دل‌آویز تو مستم
ولیکن مدتی با گل نشستم
وگرنه من همان خاکم که هستم

 

 

«اَطِیعُواللهَ وَ اَطیعُوالرَّسُولَ و!ُولِی الاَمرِ مِنکُم(15)». «اولوالامر» مبین «اطیعوالله و اطیعوالرسول» می‌باشد. اطاعت خدا و رسول منهای اطاعت اولوالامر، امکان ندارد. معنی اطاعت خدا و رسول، اطاعت اولوالامر می‌باشد. یعنی انسان یا درتحت امر هوای نفسش است که او را مأمور به چنین کاری می‌کند، یا اینکه تحت رهبری امامی است که با رهبری الهی او، این کار انجام می گیرد.از این جهت می‌گوییم «وَ مَن یُطِعِ الرَّسُولَ فَقَد اَطَاعُواالله(16)» هر کس رسول را اطاعت کند، اطاعت خدا را کرده است.

پس ارزش کار شهید به این است که به امر خدا کار می‌کند و معامله او با خدا است و یک امر تصادفی نیست؛ این نیست که هر کس خودش را در معرض تیری انداخت و کشته شد، این شهید باشد. این باید به امر رهبری که امری الهی است، حرکت کرده باشد تا بتواند حکم شهید را پیدا کند. علی (ع) می‌فرماید: «اَمَّا بَعد فَإنَّ الجَهَادَ بَابٌ مِن اَبوَابِ الجَنَّه فَتَحَهُ اللّهُ لِخَاصَّهِ اَولِیَائِه(17)»: "حهاد دری از درهای بهشت است که خدا آن را به روی خاصان از اولیاء خودش باز کرده است". به روی هر کسی باز نیست. این ساده نیست که در میدان جنگ انسان همه چیز از خاطرش رفته باشد و فقط امر رهبر، محرک او باشد. این نیاز به معرفت، مجاهده و مقدمات دارد. انتخاب این راه و تصمیم در آن، دقیقاً به خاطر اینکه امر رهبرش است، باید انجام بدهد.

اگرفردی در زندگی کارهای زشت انجام داده باشد، آیا با یک شهادت همه پاک می شود؟

کسی که فجایعی را در زندگی مرتکب شده باشد، درنفس او اثر می‌گذارد و مانع انتخاب او می‌شود. مثلاً: کسی روزی یک پاکت سیگار می‌کشد. اگر تصمیم بگیرد که یک دفعه در طول هفته حتی یک نخ هم نکشد. آیا بر این بیشتر سخت می‌گذرد یا آن کسی که اصلاً سیگاری نیست؟ کسی که معتاد به سیگار است، این یک هفته برایش هفته مجاهده است. ولی آن که عادت به سیگار ندارد، برایش عادی می‌گذرد. شما اگر فردی را دیدید که بی‌پروایی‌ها و تقلب‌ها داشته و بعد می‌خواهد در خط رهبر باشد، این در خط رهبری زجر می‌کشد، جان می‌کَند که آن عادات را تکرار نکند. از این جهت خدا نسبت به این افراد می‌گوید: «فَاوُلَئِکَ یُبَدِّلُ اللهُ سَیِئَاتِهِم حَسَنَاتٍ(18)» خدا به دلیل زجرهایی که می‌کشند، بدی‌های آنان را تبدیل به حسنات می‌کند. شما خیال می‌کنید که مثلاً «حُر» چقدر زرنگ بود که تا شب عاشورا از فرماندهان سپاه ابن سعد است و روز عاشورا یکی از شهدای بزرگ تاریخ اسلام می‌شود. شما این 24 ساعت را فکر کرده اید که حر چطور گذرانید؟! خود را جای او گذاشته اید؟! کسی که بین آنها معزز و محترم است، گوشت زن و فرزندش زیر دندان آنهاست. ممکن است آنها به این دلیل که آبرویمان را برده، خانواده اش را به آتش بکشند و خانه ی او را غارت ‌کنند و ....! این 24 ساعت بر او به اندازه چندین سال زجر، گذشته است تا تصمیم نهاییش را گرفت و آخرالامر از یزیدیان برگشت. او کار بزرگی کرد؛ کاری که دیگران در طی چندین سال موفق نمی‌شوند، او یک روزه کرد. مثال دیگری می‌زنم. هر کس که در دوره قبل از انقلاب، کمیته ساواک رفته و تحت بازجویی قرار گرفته بود، برای او یک هفته بازجویی، مثل یک سال زندان محکومیت در بند 4 بود. زندانیان در بندهای  دیگر می‌نشستند، درس می‌خواندند،....... اما زندانیان بند 4 ، باید اسرار را حفظ می کردند، چیزهایی را باید نمی گفتند، نصف اطلاعات را دارند و می‌خواهند بقیه‌اش را در بازجوئی از زبان آنها تکمیل کنند و باید خودشان را حفظ می کردند. تهدید و فشار و خلاصه همه رقم آنها را تحت فشار قرار می‌دادند. این مواقع چیزی که به انسان ارزش می‌داد، امانت‌داری بود.

***

آدم  وعلت اخراج او از بهشت                                                                             

علت فراموشی انسان و فریب خوردن او چه بود که سخن خدا را از یاد ‌برد و فریفته وعده شیطان ‌شد و از بهشت اخراج گردید

قرآن این علت را ذکر می‌کند. شیطان می‌گوید: «هَل اَدُلُکَ عَلَی شَجَرَهِ الخُلدِ وَ مُلکٍ لاَ یُبلَی»(19) :"دلالت کنم تو را بر جاودانی و مُلکی که تمام شدنی نیست". توحید حکم می‌کند که آن موقع آدم باید به شیطان می گفت مُلک نمی خواهم. آیه می‌خواهد بگوید که اگر آدم و حوا بهشت رابه طور مطلق بخواهند و برای آن کار کنند، از بهشت بیرونشان می‌کنند. زیرا بهشتی، بهشت‌پرست نیست، خدا پرست است. انسان برای هرچه غیرازخدا حتی بهشت بخواهد کار کند و دل ببندد، موجب لغزش او می شود. اما اگر رضای خدا منظور باشد و هیچ چیز غیر رضای خدا برایش مدّ نظرگیر نباشد، موجب هدایت و رشد پیدا می کند. وقتی شیطان می‌گوید: «هَل اَدُلُّکَ عَلَی شَجَرَهِ الخَلدِ» آدم باید بگوید از راه رضای خدا یا راه غیر رضای خدا؟ علت نسیان انسان همین است که چیزی غیر رضای خدا برایش مطرح شد. آیه هم همین را می‌گوید: «قَالاَ رَبَّنَا ظَلَمنَا اَنفُسَنَا»(20) خدایا ما به خودمان که چیزی غیر از رضای تو گرفتیم، ظلم کردیم.

***

 

 

بهشت و نعمتهای آن

خداوند وسایل تفرج و رشد انسان را در این دنیا فراهم کرده است. بهشت جای تغییر و تحول نیست. «لاَ یَبغُونَ عَنهَا حِوَلاَ(21)». بهشت جای بهترین ها است. دنیا جای تکامل است و آخرت  جای تکامل نیست.در روایت داریم که دربهشت به کسی که آیاتی از قرآن را فرا گرفته می گویند: «اقرأ تقرع!»:”بخوان و ازطبقات بهشت بالا برو!" یعنی در آنجا رفاه و راحتی است، برای انسان هر چه در وصف بهشت گویند، باز کمتر از آن چیزی است که بهشت است، چون با شعور و ادراکات فعلی، اوضاع آنجا را نمی‌شود دریافت کرد. از این جهت رسول خدا می فرماید: «مَن صَامَ فِی رَجَبٍ اَربَعَهَ عَشَرَ یَومَاً اَعطَاهُ اللهُ مِنَ الثَّوَابِ مَا لاَ عَینٌ رَأَت وَ لاَ اُذُنٌ سَمِعَتْ وَ لاَ خَطَرَ عَلَی قَلبِ بَشَرٍ مَن قُصُورِ الجِنَانِ الَّتِی بُنِیُتْ مِنَ الدُّرِ وُالیُاقُوتِ(22)» در آنجا چیزهایی است که نه چشمی دیده، نه گوشی شنیده و نه بر قلبی خطور کرده است. یعنی خوبیهای بهشت را با این میزان‌ها نمی‌شود سنجید. میزانها ومقیاسهای ما کوچکتر از آنند که بتوانند محاسن آنجا را لمس کنند. آیا می شود سطح را با متر اندازه گیری کرد؟ آیا هیچ حجمی را با مترمربع می‌توان اندازه‌گیری کرد؟ آیا شنیدنی را با نور می‌شود تعریف کرد؟ دیدنی را می‌شود با اندازه کیفی تعریف کرد؟ محسوس فکر نمی‌تواند واحدی برای ادراکات گوش باشد. مدرکات گوش هم نمی‌تواند واحدی برای ادراکات چشم باشد. چیزهایی که مافوق لمس هستند، نمی‌توانند واحد اندازه گیری ادراکات لامسه باشند، یا ادراکات لامسه واحدی برای چیزی که مافوقشان است باشند. زیرا لمس و سمع و بصر، ادراکات این دنیا هستند، مربوط به عالم ترکیب است ولی بهشت مربوط به عالم بقاست. از این جهت می‌گوید: «ما لا عین رأت ...»، یعنی آنچه این چشم می‌بیند غیر از آن چیزی است که در آن جا یافت می‌شود. چیزی که با گوش شنیده می‌شود، غیر از آن چیزی است که در آخرت وجود دارد. «لا اذن سمعت»، چیزی که به قلب بشری خطور می‌کند، غیر از چیزی است که در بهشت وجود دارد. درقلب بشر، آنچه چشمش دیده خطور می‌کند و از این قبیل است.

از این جهت، خوبی آنجا غیر از خوبی اینجاست. اینجا مرض‌ها، زیربنای لذت‌هاست. امام علی ابن نقی علیه السلام می‌فرماید: «اَلسَّهرُ اَلَذُّ لِلمَنَامِ وَ اَلجُوعُ یَزیدُ فِی طَیبِ الطَّعَامِ یُرِیدُ بِهِ الحَثَّ عَلَی قِیَامِ اللَّیلِ وَ صِیَامِ النَّهَارِ(23)»:شب زنده داری خواب را لذیذ و گرسنگی، خوبی طعام را زیاد می‌کند....“. به همین دلیل وقتی سیر هستیم بهترین غذا نمی‌تواند برایمان لذیذ باشد و کسی که مدتی بیدار نشسته، خواب برای او لذیذ است، هر چند بر روی خاک و سر بر سنگ باشد. اما کسی که خستگی و بی‌خوابی نداشته، اگربدنش بر نرمترین تشکهاو سر بر نرمترین بالشها داشته باشد، باز لذتی احساس نمی‌کند. لذت دنیا دریک نوع رفع کمبود واختلاف طبع است. در دنیا احساس لذت، احساس خروج از کمبود است. به این جهت کسی که چند روز گرسنگی کشیده است، ،لذت نان خشک در دهان او، از هر غذایی که دیگران می‌خورند بیشتر است. یعنی لذت را نباید در کیفیت غذا جست، لذت مربوط به ذائقه انسان است.

لذت آخرت از این نوع نیست؟ زیرا لذت دنیا مستلزم نوعی عدم ورفع کمبود است، در حالی که آنجا عدم و کمبود نیست. تنها وقتی که انسان آنجا رفت و به جنان موضعی تحول یافت، آن موقع می‌تواند قضاوت کند که چه جوری است؟

***

گزینش

آیا مصاحبه‌هایی که در نهادهای انقلابی برای شناسایی افراد صورت می‌گیرد صحیح است؟

جواب-  قرآن در باره زنانی که به جبهه ی اسلام می پیوستند می‌گوید: آنها را امتحان کنید“، «فَاِن عَلِمتُمُوهُنَّ مُؤمِنَات، فَلاَ تَرجِعُوهُنَّ اِلَی الکُفَّارِ(24)»:"اگر با امتحان احساس نمودید مؤمن هستند، به کفار تسلیمشان نکنید". قرآن دستور می‌دهد که اگر کسی می‌گوید من مؤمن هستم ،آزمایشی از او به عمل بیاید، اگر امتحانش کردید و دیدید مؤمن است او را به کفار برنگردانید. یعنی همچون امتحانی در دین وجود دارد. زنها می‌آمدند که با رسول اکرم صلی الله علیه وآله بیعت کنند، «یَا اَیُّهَا النَّبِی اِذَا جَاءَکَ المُؤمِنَاتُ یُبَایِعنَکَ عَلَی اَن لاَیُشرِکنَ بِاللهِ شَیئَاً وَ لاَیُسرِقنَ وَ لاَیَقْتُلنَ اَولاَدَهُنَّ وَ لاَیَاتِینَ بِبُهتَانٍ یَفتَرِینَهُ بَینَ اَیدِیهِنَّ وَ اَرجُلُهِنَّ وَ لاَیَعصِینَّکَ فِی مَعرُوفٍ»(25) ”: ای پیغمبر هر وقت زنهای تازه مسلمان می‌آیند با تو بیعت ‌کنند بر اینکه مشرک نباشند و دزدی نکنند و زنا ندهند و دزدی نکنند و وقتی شوهردار هستند از غیر حامله نشوند نه بچه در شکمشان و بچه‌هایشان هم نکشن". زنها این آیه را می خواندند و یکی یکی بیعت می کردند. در این حین زن ابوسفیان هم آمده بود که با حضرت رسول اکرم صلی الله علیه وآله بیعت کند. وقتی این آیات گفته می‌شد برای هر جمله‌ یک پارازیت می‌انداخت. وقتی گفتند: «لا یشرکن» گفت: این دو تا اگر کاره‌ای بودند، کاری کرده بودند. وقتی گفتند: «لا یزنین» این آدم بزرگوار، آدم بزرگوار که زنا نمی‌کند! وقتی گفتند: «لا یسرفن» .......هر چه گفتند، چیزی می گفت. وقتی رسید به اینکه «و لا یقتلن اولادهن»، پارازیتش این بود، ما که نکشتیم، وقتی جوان شدند شما بردید و در جنگ کشتید. 

ممکن است بگویید که این طور بیعت می کنند و یا امتحان می دهند، اما در معنا به آن صورت نیست و بر خلافش عمل می کنند. جواب این است که نفس سؤالات، مطرح شدن و برسمیت شمردن و جا انداختن این خط است و اگر کسی تخلف کرد، تخلف او یک نوع تقلب است. حال سؤالاتی که مطرح می‌شود، باید سؤالاتی جامع‌الاطراف باشد.

معاشرت با منحرفین

با توجه به آیه و حدیث زیر:

قال النبی (ص): ”إنَّ اللهَ لاَ یَنظُرُ اِلَی صُوَرِکُم و لا الی اَموَالِکُم وَلکن یَنظُرُ اَلَی قلوبکم واَعمَالِکُم(26)“، و دیگر اینکه، قال النبی: ” اَلمَرءُ عَلَی دِینِ خَلِیلِهِ(27)“.آیا رفت و آمد وحشر و نشر باگروهها اشکال دارد یا نه؟

 (ج) - روایتی از امام صادق علیه السلام در کافی داریم که بر این کار ایراد می‌گیرد.  یکی از یاران ایشان با یکی از منحرفین اهل بیت بنام عبدالرحمن بن یعقوب رفت و آمد داشت،  حضرت به او گفت: « مَا لِی رَاَیتُکَ عِندَ عَبدِالرَّحمَنِ بنِ یَعقُوب، فَقَالَ اِنَّهُ خَالِیٌ، فَقَالَ اِنَّهُ یَقُولُ فِی اللهِ قَولاً عَظِیماً، یَصِفَ اللهُ، وَ لاَ یُوصَفُ، فَاِمَا جَلَستَ مَعَهُ وَ تَرَکتَنَا وَ اِمَّا جَلَستَ مَعََنَا وَ تَرَکتَهُ(28) » "تو را با عبدالرحمن بن یعقوب می بینم! گفت او دایی من است. حضرت گفت: او بر خدا سخن بزرگی می گوید؛ او خدا را وصف می کند در حالی که خدا وصف شدنی نیست. اگر با او می نشینی ما را ترک کن و اگر با ما می نشینی او را ترک کن!" آن شخص به حضرت گفت: «هُوَ  یَقُولُ مَا شَاءَ اَیُّ شَیئٍ عَلَیَّ مِنهُ اِذَا لَم اَقُل مَا یَقُولُ »: "وقتی من آنجه که او می گوید نمی گویم، او هر چه می خواهد به من بگوید". حضرت به او گفت آیا نمی ترسی که بر او نقمتی نازل شود و همه شما را بگیرد؟ اگر می دانستی جریان یکی از اصحاب موسی را، این کار را نمی کرد!؟ گفت چه بود؟ حضرت گفتند: پدر یکی از اصحاب موسی (ع)، از یاران فرعون بود. این صحابه موسی، سالی چند بار پیش پدرش می‌رفت که او را نصیحت کند ازآن راه برگردد و از این کار لذت می‌برد. ملاقات آخری آن دو در وقتی بود که قشون فرعون وارد رود نیل شده بود و قوم موسی (ع) داشتند خارج می شدند. او پدرش را دید. اینجا او دیگر نمی بایست دوستان و رفقاء و موسی (ع) را رها کند، اما برگشت تا در لشکر فرعون پدر را از سر خیرخواهی نصیحت کند. آب که برگشت، این فرد هم داخل آنها غرق شد. مردم از موسی (ع) سؤال کردند: چرا عذاب این مرد صالح را فرا گرفت؟ موسی (ع) گفت: «انه فی رحمه الله»:" او در رحمت خداست"، «وَلَکِنَّ النِّقمَهَ اِذَا نَزَلَتْ لَم یَکُنْ لَهَا عَمَّنْ قَارِبَ المُذنِبَ دِفَاعٌ»:"اما وقتی عذاب نازل شد، برای همنشین گناهکار دفاعی نیست".

برای همین جهت، امام صادق (ع) به این فرد می‌گفت یا برو یا بیا. در قرآن هم می خوانید که هر وقت بر قومی عذاب نازل می شد، پیامبر و یارانش دستور داشتند که از قبل خارج شده، دور بروند. بنابراین، این که فردی عقیده به عده‌ای نداشته باشد و آنها حرفشان را بزنند و این هم معتقد به آنها نباشد و نیت خیرخواهانه هم داشته باشد، جواب او این است که صحیح است که انسان تابع نیتش است، اما امام(ع)گفته: « فَاِمَا جَلَستَ مَعَهُ وَ تَرَکتَنَا وَ اِمَّا جَلَستَ مَعََنَا وَ تَرَکتَهُ».

در حدیث دیگر امام صادق علیه السلام می گوید:لاَ تُصبِحُوا اَهلَ البِدَعِ وَ لاَ تُجَالِسُوهُم فَتَصِیرُوا عِنْدَ النَّاسِ کَوَاحِدٍ مِنهُم قَالَ رَسُولُ اللهِ(ص) اَلمَرءُ عَلَی دِینِ خَلِیلِهِ وَ قَرِینِهِ(29)»:"با اهل بدعت، هم صحبتی ونشست و برخاست نکنید که نزد مردم یکی از آنها بحساب می آیید که  رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود: هر شخصی بر دین دوست و همنشین خود است".

***

نماز

در روایت آمده که می شود بچه را برای نماز بطورخفیف بزنند، چگونه این امر امکان دارد؟

(ح)- معنای روایت این است که گاهی پدرومادر، تشری، خشمی یا ناراحتی‌ نشان بدهند که فرزند متوجه بدی کار بشود. مثلاً زمانی که ماشین بکس باد کرده باید هلش بدهند تا روشن شود، معنایش این نیست که او را بکسل کنند، باید ماشین را روشن کنند.

 نماز امری مهم وجدی‌ است. واقعاً برای پدر، تعطیل نماز فرزند باید مصیبت باشد و  آن چنان برایش سخت بگذرد گو اینکه اولادش از دنیا رفته است، در این حالت اگر یک دستی به بچه بزند، او برای یک عمر ساخته می‌شود، یعنی در کنار یک عالَم محبت و نوازش، یک لحظه زدن، مثل برق تأثیر عظیم می گذارد. خدا رحمت کند سعدی را. او شخصیت بزرگی در علوم انسانی است. هرجایی در علوم انسانی، بوسیله سعدی محاصره شده است. هر جا بروید می‌بینید او جلوتر است!

 

گاهی به لطف گوی که سلطان مْلک را          در گفتگوی خلق بباید تحملی

گاهی درشت گوی که صد کوزة نبات     گه گه چنان به کار نیاید که حنظلی

 

تنبیه وتأدیب، به عنوان سلب اختیار، مجبور و وادار کردن نیست. به معنای روشن کردن موتور ماشین است، انبیاء ‌آمده اند تا موتور خاموش انسان را روشن کنند. آنها نیامده اند که کسی را بکسل کنند وببرند. در تربیت روشن شدن موتورمطرح است وتربیت خیلی مهم‌تر از تعلیم است.

***

ایصال به مطلوب

آیا ایصال به مطلوب با هل دادن قابل جمع است ؟

ایصال به مطلوب هرگز به معنای اجبار و الزام نیست. هیچ وقت از انسانی سلب اراده نخواهد شد. هدف از ایصال به مطلوب، توفیق است. درادبیات قرآن و حدیث هرگز ایصال به مطلوب پیدا نخواهید کرد. عالَم عالَم اختیار است. روز اولی که ملائکه به عنوان یک کشف برجسته گفتند: «أتجعل فیها من یفسد فیها و یسفک الدّماء». خداوند هم گفت : بله . این که شما گفتید می‌دانم، اما چیزهای دیگری هست که شما نمی‌دانید و من می دانم و در ادامه می گوید «إنّی أعلم ما لا تعلمون(30)».

خداوند وقتی می گوید «ولکن یضل من یشاء و یهدی من یشاء(31)»، این به معنای ایصال و سلب قدرت از انسان نیست. چرا ؟ چون می‌گوید: «إنّ الله لا یغیّر ما بقوم حتّی یغیّروا ما بأنفسهم(32)». منظور از «کما بدأکم تعودون(33)» این است که همان طوری که ما خلقتتان کردیم، بعد هم که می‌خواهید زنده بشوید همان طور است. 

در «فریقاً هدی و فریقاً حقّ علیهم الضلاله(34)»، این فریق ، فریق مختال است و ارتباطش با «کما بدأکم» این است که وقتی وارد معاد شدید ، فریقی از شما هدایت و فریقی دیگر «حقّ علیهم الضّلالة» است. یعنی فرد یک کاری کرده که منتهی به این امر شده است. اینکه نماز در هر رکعت در دو سجده و یک رکوع، تسبیح خدا را می گوئیم برای این است که خدا را پاک و منزه بدانیم که العیاذ بالله کَت بغل آدم را ببندد و در آب بیاندازد و بعد بگوید وای به حالت اگر خیس شوی! “ سبحان ربی العظیم». سبحان یعنی این که خدا پاک و منزه است از اینکه کاری کند که انسان گناه کند و بعد او را مکافات کند! ما خودمان با همة قداستی که داریم، آیا اگر این معنا را به ما نسبت بدهند، تحمل می‌کنیم؟ می‌گوییم به ما اهانت شده! چطور چیزی که به خودمان نمی‌پسندیم برای خدا می پسندیم؟ تسبیح که نباید لقلقة زبان باشد. باید در عمق وجود انسان این مطلب باشد تا در الفاظ ظاهر شود. قبل از اینکه خدا به ما قرآن را بدهد، عقل داده است. به این جهت، هر کسی که گمراه شود، عیناً مثل زن نوح و لوط است. ممکن است کسی بگویند زن نوح، شوهرش پیغمبر بود و ما که با پیغمبری همنشین نیستیم. می‌گوید آن عقلی که همنشین توست نوح توست. عقل آدم طوری نیست که بتوان آن را خرید. هر کار بکنند که به عقل بگویند فریاد نزند، باز صدا می‌دهد. هیچ کس نمی‌تواند عقلش را ساکت و تهدید کند؛ چون زورش به آن نمی‌رسد.

آنهایی که مؤمن می‌شوند، ساده مؤمن نشده‌اند. «وَ ضَرَبَ اللهُ مَثَلاً لِلَّذِینَ کَفَرُوا اِمرَأَتَ نُوحٍ وَ اِمرَاَتَ لُوطٍ(35)». زن نوح و زن لوط که زیر نظر دو بنده پاک خدا بودند، آنها هم فرعونی در درون خود دارند. کسی نباید فکر کند که بدون فرعون کارش درست می‌شود، باید هر کس فرعونش را مهار کند.

***

سؤال-  اگر کار مربی این است که راههای مختلف را به فراگیرنده نشان دهد تا خودش قضاوت کند، این در مورد کسی است که به آگاهی کامل رسیده باشد، در حالیکه شاگرد این طور نیست.

(ج)- اگر فراگیر حرفی را به دلیل انتخاب شما انتخاب کند، شما نتوانسته اید او را به بلوغ انتخاب برسانید. گرچه وظیفه این بوده که او به بلوغ انتخاب برسد تا آنجایی که بتواند بعداً استاد دیگری پیدا کند و خودش دنبال خط را بگیرد. اما اگر او را به راهی متعصب کنید، این نمی‌تواند دوام داشته باشد. چون این راه تا وقتی ادامه دارد که به شما معتقد است، اما اگر در مربی شک کرد، در هر چیزی که او نظر داده. شک می‌کند. اما وقتی  خودش مستقلاًعقیده ای پیدا کرد، اگر نظرش هم نسبت به مربی برگردد، از آن راه برنمی گرددو خودش را حفظ می کند.

ولایت فقیه

در  آیه «اَطِیعُوا اللهَ وَ اَطِیعُوا الرَّسُولَ وَ اُولِی الاَمرِ مِنکُم(36)»، آیا منظوراز اولی الامر، تنها ائمه اطهار هستند؟

(ج)- نمونه ی اولی الامر آنها هستند. اما در حالی که آنها ولی امرند، کسی را هم که آنها ولی امر تعیین کنند، از طرف آنها ولی امر می‌شود. اگر بگویید که فقط ائمه، اولی الامر هستند، پس در دوره ی رسول اکرم (ص)، که ایشان اسامه را فرمانده لشکر کرد، شما اسامه را از چه راهی اطاعت می‌کردید؟ یقیناً چون رسول اکرم او را به ولایت امر منصوب کرده بود، اطاعت می کردید. ائمه را هم به دلیل این که به ولایت امر منصوبند، ولی امر می‌دانیم. نائب امام و مرجع تقلید و رهبر را هم به دلیل اینکه از طرف امام معصوم ولی امر هستند، قبول می‌کنیم. آیه اولی الامر، وجوب اطاعت کلی ولی امررامشخص می کند.

 هیچ سریه ای نبود مگر اینکه رسول خدا(صلی الله علیه وآله)، فردی را به عنوان ولی و فرمانده آن انتخاب می کردند. درآیه لفظ جمع بکار برده شده است. می گوید «اولی الامر منکم»، بین کلّ این ها و علی (علیه  السلام)، به دلیل اینکه ولی امر هستند، اطاعت می‌کنیم. روایت «من کنت مولاه فهذا علی مولاه»، نشان‌دهنده این آیه و جزو همان فرمان است. وقتی می‌گوید: هرکسی را که من مولایش باشم علی مولایش است، پس آیه وجوب اطاعت کلی ولی امر را مشخص می‌کند و رسول اکرم مصداق آن را خودش تعیین می‌کند. وقتی می‌گوید «اولی الامر منکم»، آیا منظور کسی است که خودتان به ولایت امر انتخاب کرده اید یا رسول (ص) گفته باشد؟ معلوم است که هر کس رسول(صلی الله علیه وآله)  به ولایت امری تعیین کند و آنهایی که ائمه ‌گفتند، منظور نظر است.

در مقابل کسانی هم می‌گفتند که رسول اکرم کسی را نصب نکرده و مردم خلفاء را انتخاب کردند. ما می‌گفتیم: "مصداق ائمه اطهارند" و منظورمان از این جمله موجبه سالبه است. یعنی مدعیان دیگری نیستند. قبل از انقلاب، اداره اوقاف «رساله معارف اسلامی» منتشر می‌کرد و بالایش می‌نوشت «اطیعوا الله و اطیعوا الرسول و اولی الامر منکم»(37) و منظور او طاغوت بود و ما می‌گفتیم منظور آیه، ولایت امر ائمه است یا هر کسی که ائمه منصوب وتأیید کنند. وقتی امام(عجل) می‌گوید: «وَ اَمَّا الحَوَادِثُ الوَاقِعَه، فَارجِعُوا اِلَی رُوَاهِ اَحَادِیثَنَا(38)» یا وقتی امام صادق (ع) می‌گوید: «مَن کَانَ مِنکُم قَد رَوَی حَدِیثَنَا وَ نَظَرَ فِی حَلاَلِنَا وَ حَرَامِنَا وَ عَرَفَ اَحکَامَنَا، فَلیَرضَوا بِهِ حَاکِمَاً، فَاِنِّی قَد جَعَلتُهُ عَلَیکُم حَاکِمَاً (39)»: در حقیقت ولایت امر چیزی نیست که لحظه ای از آن خالی باشد. هیچ زمان و مکانی نمی‌تواند از ولایت امر خالی باشد. باید در تمام دقایق عمر، رهبر داشت.

این که اولی الامر را فقط ائمه گفته اند، منظور غاصبین و منحرفین ونفی آنها بوده است، نه اینکه منظور حصراست. چون آنهایی که گفته شده ولایت امر دارند، به تأیید اولی الامر، حق امر دارند و باید اطاعت شوند. مگر این امر با امرهای دیگر  فرق می‌کند؟

سؤال-  اگر کار مربی این است که راههای مختلف را به فراگیرنده نشان دهد تا خودش قضاوت کند، این در مورد کسی است که به آگاهی کامل رسیده باشد، در حالیکه شاگرد این طور نیست.

(ج)- اگر فراگیر حرفی را به دلیل انتخاب شما انتخاب کند، شما نتوانسته اید او را به بلوغ انتخاب برسانید. گرچه وظیفه این بوده که او به بلوغ انتخاب برسد تا آنجایی که بتواند بعداً استاد دیگری پیدا کند و خودش دنبال خط را بگیرد. اما اگر او را به راهی متعصب کنید، این نمی‌تواند دوام داشته باشد. چون این راه تا وقتی ادامه دارد که به شما معتقد است، اما اگر در مربی شک کرد، در هر چیزی که او نظر داده. شک می‌کند. اما وقتی  خودش مستقلاًعقیده ای پیدا کرد، اگر نظرش هم نسبت به مربی برگردد، از آن راه برنمی گرددو خودش را حفظ می کند.

***

 اصالت با فرد است یا جمع؟

نظریه اصالت فرد را قبول دارید یا نظریه اصالت جامعه؟ نظر شما نسبت به اصلاح جامعه چیست؟

            اصل، اصالت فطرت وعقل و حقیقت است. اگر جامعه منطبق بر خط حقیقت و جهت انسانیت بود، اصل جامعه است. اگر فرد خط و حرکتش منطبق با انسانیت بود، اصالت با فرد است؛ نه به این دلیل که این ها فرد یا جمع هستند، بلکه از این بابت که منطبق بر انسانیتند.

پس از هر دو جهت، هر کدام که منطبق با حقیقت انسانیت بود، همان اصل است. از این جهت هم می بینیم که رسول اکرم(ص) فرد بود و مشرکین جامعه بودند. اما او نه  به دلیل فردیتش، بلکه به دلیل انسانیتش غالب شد و آن جامعه نه به دلیل جامعه بودنش، بلکه به دلیل منحرف بودنش از انسانیت، مغلوب گردید. پس کثرت وعُدِّه و کمیّت، چیزی را عوض نمی کند.

در اسلام نه فرد و نه اجتماع، اصالت ندارند. اصالت به انسان و ما فی الانسان است. این ما فی الانسان است که جامعه یا فرد را شکل می دهد. انسان در جنبه عقلانی، بر جامعه ای که در جنبه نفسانی حرکت می کند، حاکم می شود؛ با اینکه این فرد است و آن جامعه است. رسول اکرم(ص) فرد بود، اما بر جامعه خودش حاکم شد. نه من باب فردیتش بود که حاکم شد، بلکه من باب انسانیتش بود که حاکم شد. اجتماع جزیره العرب بدلیل جامعه بودنش محکوم نشد. بدلیل نفسانیتش بود که محکوم شد؛ چون جنبه نفسانی، جنبه ی پوچ و رونمایی انسان است. نور بر ظلمت غالب می شود. محکومیت جامعه ظلمانی به دلیل جامعه و کمیت آن نیست، به دلیل جهالت آن است. و پیروزی فرد بر جامعه، به دلیل فردیت او نیست، به دلیل جنبه عقلانی او است. پس درگیری بین فرد و جامعه نیست. درگیری بین عقل و نفس است. اگرجامعه ای بر محور عقل بود، آن جامعه اصیل است. اگر فردی هم بر محور عقل بود آن فرد اصیل است. اگر فردی بر محور عقل بود و جامعه بر محور نفس بود، اصیل انسان است؛ نه به دلیل فردیت او، بلکه دلیل عقلانیت اوست.

***

ولی فقیه و اطاعت مشروط

(س)- آیا فردی را که امام برسر کار گذاشته، باید همیشه از او اطاعت کنیم؟

این مطلق نیست. «المومنون و المومنات بعضهم اولیاء بعض یامرون بالمعروف(40)» معنای اطاعت کردن، این نیست که کسی را که او تعیین می‌کند مطلق است. نه! معنایش این است که با آگاهی و مجموع شرایطی که جامعه دارد، گاه به مصلحت می‌بیند که از خوب و بد در جامعه معدل‌گیری ‌کند و معدل آنها را، وسط قرار دهد. اگر جامعه رشد کرد و از این معدل جلو افتاد، خیلی راحت این معدل را برمی‌دارد و معدل دیگری را به جای آن می‌گذارد. پس وقتی که فردی را نصب می‌کند، تا زمانی که او را بر کنار نکرده، معنایش این است که هنوز معدل جامعه خیلی بالا نیامده است. معدل یعنی خوب و بد و مخالف و موافق و مختلط جامعه را روی هم می‌ریزد و معدل گیری می‌کند. وقتی جامعه در حرکت خودش، حرکتی رو به جلو داشت و این پیشرفت با چشم مشاهده گردید، دقیقا معدل جامعه بالا آمده است. وقتی که معدل بالا رفت، این فرد برای آن معدل، لباس تنگی می‌شود؛ وقتی لباس برای کسی تنگ شد، آن را با لباسی که متناسب اندامش است عوض می‌کنند پس امام(علیه السلام) نفرموده که تو خودت را برای این معدل کوچک کن! نه! می‌گوید با معدل جامعه حرکت کن و با جامعه پیش برو. 

دولت موقت را مردم و امام ره زیاد تایید کردند، این تأیید ها معنایش این نبود که او عوض شد، بلکه جامعه رشد کرده بود او را کنار گذشت.  زیرا نمی توانست همپای حامعه حرکت کند. یواش یواش راه می‌رفت،

***

متدین کردن چیست؟

(س)- اگر یک معلم نتواند شاگرد را بسازد، چرا امریکا می‌تواند افرادی را بنا بر خواسته هایش بسازد؟

            (ج)- آن افراد، به واسطه خواسته‌هایشان دنبال آمریکا می روند. یعنی اول فرعون وجودشان را می‌ستایند و بعد به فرعون آمریکا می پیوندند. هر کسی از درون خودش ابتدا تخلف می‌کند، بعد ملحق به مستکبر می شود. گفته اند انسانهایی بر فرعون بیرون غلبه می‌کنند که اول بر فرعون خودشان غلبه کرده باشند. کسی که چند روز زیر آوار مانده باشد، اگر هنوز قلبش بزند،  وقتی که خاکها را از روی او بردارند و نفس بکشد، از شما تشکر می‌کند. متدین کردن هم دقیقا این گونه است؛ یعنی کسی که دنیا او را قانع نکرده و گم شده دارد وبقایای قلب و دل او زیر فشار آرزوهای دنیوی،کم صدا شده است، اگر برای او ناپایدار بودن دنیا، بار بودن دلبستگیها و بی ارزش بودن آن را ترسیم کنند، مثل این است که آوارها را که روی سر او خراب شده، از روی او برداشته‌اند. در واقع غم او کم شده و فهم او باز می‌شود و نفس آزاد کشیده، از شما تشکر می‌کند که نجاتم دادید.

انبیا مردم را چکونه تربیت می کردند؟ قرآن در سوره انبیاء سخنان انبیا را نقل می‌کند. ترجیع بند حرف هر کدام ازانبیاء، بعد از آوردن دلایل مختلف برای اثبات حرفشان این است: «مالکم من اله غیره(41)»:" غیراز خدا کسی اله شما نیست". یعنی دنیا و آرزوها و ریاست، لیاقت ندارند که  اله شما بشوند. حالا هم شاگرد یا کسی که با او سخن می گویند، اگر هنوز حیاتی داشته باشد، وقتی نشانی از خدا بزبان آورده شود. کسی که زنده است، گمشده خودش را می‌شناسد؛ بال می گیرد و پرواز می‌کند. انبیاء همین کار را می‌کردند. خود رسول اکرم می گوید: من مامورم آیات را بر شما تلاوت کنم، کسی که حیاتی برایش نمانده، سخن در گوش او سنگینی می کند و نمی تواند آن را درک و لمس کند. باین ترتیب است که قرآن می فرماید:« انما یتذکر اولی الالباب(42)»: یعنی اگر کسی لُب یا عقلی برایش مانده باشد، می تواند حرف را بفهمد. لُب انسان، حیات اساسی اوست.

 

فرق معلم دینی با سایر معلمان چیست؟

در تربیت، مربی دینی با لُب یا عقل دانش آموز طرف است. اما معلم فیزیک و شیمی و غیره با حافظه و نفس او طرف می باشد. بین معلم دینی و معلم درسهای دیگر فرق است. مخاطب معلم دروس دیگر، مرکوب انسان است. اما مخاطب معلم درس دینی، راکب است. حافظه انسان جزء مَرکَب ها است، اما قلب انسان، راکب است. هر چیزی که بتواند هم در راه خدا و هم بر علیه آن بکار رود، جزء مَرکَب ها است.

 

انبیاء چگونه تربیت می کنند؟

 قلب و عقل، زندانی و مقتول و محدود می‌شوند اما خائن و طالب دنیا نخواهند شد. انبیاء چگونه هستند؟ انبیاء را می‌توان کشت و زندانی و بند بند آنها را از هم جدا کرد، اما نمی شود آنها را خرید؛ کشته شدنی هستند، ولی خریدنی نیستند. در نهاد انسان، جنبه ای خورد شدنی هست اما خریده نشدنی است و آن فطرت و قلب و نور و عقل انسان است. چراغ را می توان خاموش یا برقش را قطع کرد یا روی آن را پوشاند تا روشن نباشد، اما چراغ نمی تواند پخش کننده ی تاریکی باشد. ، انسان در وجودش چنین نوری است. این لَبّ انسان است که خدا به او امانت داده است.

اگر انسان، از این نور که امانت الهی است و مثل یک پیغمبردر درون او امر به معروف و نهی از منکر می کند و با جنبه ی فرعونیت او برخورد دائمی دارد، درست پذیرایی کند، جزء صادقین است. انسان همان طور که می گوید خدایا اگر انبیاء تو را می دیدم از آنها خوب پذیرایی می کردم، اگر کنار ابراهیم(ع)، امام حسین(ع)، .... بودم، سینه‌ام را سپر بلای آنها می‌کردم..خدا هم به او می گوید از همان جنسِ انبیاء، چنین چیزی در وجود تو نهاده‌ام. اگر راست می گویی، از او خوب پذیرایی کن! «اِنَّ لِلَّهِ عَلَی النَّاسِ حُجَّتینٌ، حُجَّهٌ ظَاهِرَه وَ حُجَّهٌ بَاطِنَه، فَاَمَّا الظَّاهِرَه فَالرُّسُل وَالاَنبِیَاء وَالاَئِمَّه(ع) وَ اَمَّا البَاطِنَه فَالعُقُول...(43)»: "از جانب خدا برای ارشاد مردم دو حجت وجود دارد؛ حجت ظاهری و حجت باطنی. حجت ظاهر رسولان و انبیاء و ائمه)ع) هستند و باطنی عقول مردم است". می گوید یک پیغمبر در وجود تو بنام عقل هست؛

اگر فرعون را ملامت کنی که چرا با موسی اینچنین  می‌کرد، به تو می گوید: خودت با موسای درونی این چنین نکن! موسی در کنار توست، بنگر با این موسی چه می‌کنی؟ انسان دقبقاً اول موسای‌ درونی خود را زندانی می‌کند و بعد دستش روی موسای خارجی باز می شود. اول فرعون در درونشان حکومت می کند، بعد همکاری با فرعون خارجی شروع می شود.

مربی باید بتوسط موسی ی وجودش سخن بگوید نه فرعونش. اگر این چنین شد، موسای درونی طفل با موسی مربی آشناست ودر نتیجه همدیگر را درک می کنند و می فهمند. اگر فرعون درونی در حال سخن گفتن باشد، کسی می پذیرد که فرعونش بر او حاکم باشد. منتها یک سلسله کلمات دینی این فرعون گفته و یک سلسله مطالب دینی آن فرعون پذیرفته و این دو فرعون با همدیگر صلح و سازش کرده اند.و مشکل کار اینجاست. فرعون وقتی در مقابل دین است، شبهه نیست. اما وقتی فرعون در لباس موسی ظاهر شود، شبهه پیش می آید. از این جهت در روایات داریم که هر وقت می‌خواهید نگاه اهل جهنم کنید، به عالمانی نگاه کنید که علوم را بخاطر این که مردم رویشان بطرف آنها باشد،.می آموزند.

پس بیشترین کاری که مربی باید بکند این است که اول روی خودش کار کرده، مسأله را درخودش حل کند، اگر این چنین کند، ندای او، موسی‌های وجود دیگران را یکی یکی بر فرعونها مسلط می‌کند. امام ره، قبل از انقلاب، برای ادای وظیفه اعلامیه می‌داد.  یعنی دقیقا موسی‌ی وجودش بود که سخن می‌گفت. هرکسی که این اعلامیه‌ها را می‌دید، موسی‌ی وجودش بیدار و شاداب می شد. اگر کسی زیر آوار محبت دنیا، هنوز جانی داشت، وقتی این اعلامیه را می‌خواند، چشمش باز می شد. انبیاء این چنین قیام می کنند.  اول علیه فرعون خودشان قیام می کردند و مدتها با اودست و پنجه نرم می کردند تا بر او استیلا یابند. بعد وقتی مبعوث می‌شدند، مردمی را که موفق نشده‌اند فرعونشان را زمین بزنند، کمک کرده، راه غلبه بر آنها را یاد می‌دادند. فرض کنید دو گروه ده نفری با هم کشتی می گیرند. این ها اجازه دارند که اگر یکی از آنها توانست طرفش را زمین بزند، اشکالی نداشته باشد که بتواند به دیگری کمک کند. کار انبیاء هم همین طور است، اول حریف خودشان را از پای در می‌آورند، بعد به کمک دیگران می رفتند. کار مربی دینی هم همین است. حضرت علی(ع) در جنگ بدر همین کار را کرد. وقتی عقبه و شیبه و ولید یعنی جد مادری معاویه، دایی معاویه و برادر معاویه، از طرف کفار به میدان آمده  مبارز طلبیدند چند نفر از انصار به میدان آنها آمدند. پرسیدند از چه قبیله‌ای هستید؟ گفتند از انصار. آنها گفتند که با شما نمی جنگیم. به محمد بگویید از اکفاء ما، یعنی از قریش کسانی را که حریف ما باشند بفرستد! پیامبر(ص) گفت حقشان است و تقاضای درستی کرده اند. به ابوعبیده و حمزه عموهای خودشان گفتند که شما بترتیب باعقبه و شیبه بجنگید و به علی (ع) فرمودند با ولید جنگ کند. این سه نفر در مقابل آن سه نفر به جنگ ایستادند. عقبه که پهلوانی بود، زخمی کاری بر ابوعبیده وارد کرد. اما باز با هم تلاش می کردند. پیکار آنها گرم بود. علی (ع)، در همان چند لحظه اول کار ولید را ساخت و سراغ همزه رفت. به همزه گفت سرش را پایین بگیرد! همزه سر را پایین گرفت تا سر شیبه پیدا شد و او را زد. علی(ع) بعداً به معاویه نوشت: الان با من همان شمشیری هست که به خون برادرت، جدت و دایی‌ات، آلوده‌اش کردم! اگر علی ولیدش را نزده بود، نمی توانست سراغ شیبه و عتبه برود. انبیاء که در کارشان موفق هستند به خاطر این است که اول ولید خودشان را از پا در ‌آورده اند.

مؤمن گاه کار دیگری هم می تواند بکند. می‌تواند با موسای درون مؤمنین دیگر همدرد شود تا متفقا بر فرعونها بتازند. «اَلمُؤمِنُونَ وَ المُومِنَات، بَعضُهُم اَولِیَاءُ بَعضٍ، یَأمُرُونَ بِالمَعرُوف وَ یَنهَونَ عَنِ المُنکَر(44)» ، «المنافقون و المنافقات بعضهم من بعض یامرون بالمنکر و ینهون عن المعروف ....(45)». می گوید مؤمنین و منافقین دو نحوه کار می کنند. اول این که مؤمنین اولیا یکدیگرند و یکدیگر را امر به معروف می کنند تا موسی های آنها با هم متحد و متفق شوند و بتوانند فرعونها را که دست به دست هم داده و در مقابل معروف ‌ایستاده اند و منکر را ترویج می‌کنند، بیرون کنند. دوم منافقین یعضی یار بعضی دیکرند و مردم به بدی امر می خوانند و از خوبی باز می دارند. 

***

اختیار و قضا و قدر

(س)- چرا باید دو جنبه خیر و شر در انسان وجود داشته باشد‌ وعده‌ای خوب و منفی و عده‌ای جهنمی باشئد؟ مگر در بهشت خیر مطلق نیست و تمامی اوصاف و اعمال خدا گونه نیست؟ چرا باید خدا که از نتیجه کار آگاه است چنین امتحان عظیمی انجام دهد؟

(ج)- آیا اگر خدا اختیار را از انسان بگیرد، خوب است یا نه؟ اگز انسان را مثل سنگ در دست سنگ تراش قرار دهد که به هر شکلی خودش خواست آن را در بیاورد، بهتر است یا به انسان فرصت تصمیم بدهد؟ ‌اگر خدا اختیار را از انسان سلب کند، او را از اوج تکریم، تنزل مقام داده است و این به ضرر انسان است. اما اگر اختیار را برای انسان مبارک دانسته و آن را سلب نکند و در این حال انسان از اختیار سوء استفاده کرده و بدی بکند، چکار باید کرد؟ التزام به شی، التزام به لوازمش را بدنبال دارد. یعنی وقتی اختیار آمد، آثارش هم به فرد می رسد. به کسی نگفته‌اند که بد یا خوب شود. به همه گفته اند خوب بشوند. انبیاء حرف خدا را برای همه می‌زنند و همه را دعوت به خیر می کنند. وقتی انبیاء همه را دعوت به خیر می کنند، این خداست که همه را دعوت به خیر می کند و در را به روی همه بازگذاشته است. گر گدا کاهل بود، تقصیر صاحبخانه چیست؟ انسان چون مختار است، سرنوشت خودش را خودش بوجود می آورد. »ان الله لا یغیر ما بقوم حتی یغیرو ما بانفسهم(46)». خدا مقدرات انسان را می داند. می گوید تو عوض کن تا عوض کنم.

***

مافی الشرایط یعنی چه؟

جنبه ی عقلانی و نفسانی انسان، ما فی الانسان اوست. اما آنچه که در بیرون، انسان با آن درگیر می شود؛ چه با او تناسب داشته باشد و به پیروزی بیانجامد و چه نداشته باشد و به شکست انجامد ؛ چه بر طبق خواست او اتفاق بیافتد یا بر طبق خواست او نباشد، اینها ما فی الشرائط انسان است. موفقیت انسان در برخورد با شرایط بستگی به ما فی الانسان او دارد. از این نظر اگر انشان عقلانی با "ما فی الشرائط" برخورد کند، ما فی الشرائط برای او سازنده است، اما اگر از موضع نفسانی به ما فی الشرائط برخورد کند، موجب تنزل او می شود.

***

چرا خداوند فجور را آفریده است؟

اگر خداوند همه انسانها را ذاتا پاک آفریده و این انسانها هستند که می‌توانند خلیفه الله باشند و یا در منجلاب سقوط کنند، آیا نتیجه نمی گیریم که خداوند جنبه حیوانیت را نیز در انسان خلق کرده است؟

فجور و شر، مَرکَب انسان هستند. خدا دو جنبه را در انسان قرار داده است و او بین آن دو معلق و آزاد است. «فالهمها فجورها وتقواها(47)»؛ فجور، جنبه ی سقوط انسان و تقوا جنبه خلافت اللهی اوست و بسته به انتخاب خود انسان دارد. پس در هر جهت، چیزی که خدا افریده، حتی نفسانیات، چیز خوبی است، بشرطی که انسان با آنها چگونه برخورد کند؟ چون قوای نفسانی مَرکَبی برای این کارها می شوند.

جنگ و ایده ئولوژی

آیا در شرایط جنگی، همه باید به جبهه بروند؟

            قرآن می گوید:« وَ مَا کَانَ المَومِنُونَ لِیَنفِرُوا کَافَّهً، فَلَولاَ نَفَرَ مِن کُلِّ فِرقَهٍ مِنهُم طَائِفَهٌ، لِیَتَفَقَّهُوا فِی الدِّینِ وَ لیِنُذِرُوا قَومَهُم اِذَا رَجَعُوا اِلَبهَم لَعَلَّهُم یَحذَرُونَ(48)».:" مومنون قرار نیست که دسته جمعی کوچ کنند چرا از هر گروهی دسته‌ای حرکت نکنند تا بروند و اینها وقتی بر می‌گردند از میدانهای جنگ، انذار کنند قوم خودشان را و تعلیم کنند تا همه تربیت شوند" می‌گوید میدان جنگ، میدان درس است. همه باید در آنجا مایه بگیرید. معنی پشتیبانی تنها مواد خوراکی و مادی نیست. اعتقاداتی که باید فرد داشته باشد و به مقاومت او بیافزاید، از فشنگ کمتر نیست. دلیلی که بداند چرا می جنکد و سر دو راهی ها متحیر و مردد نباشد، ضروری‌تر است و واجب عینی است. آیه شریفه که می‌گوید:« و اعدوا الهم ما استطعتم من قوه(49)»:" هر گونه قدرتی که دارید در مقابل دشمن فراهم کنید". قدرت ایدئولوژیک هم جزء آن است و لازم تر است. قدرت اینکه امور را بشناسد، ضرورتی است که بیشتر احساس می شود..چون انسان با ایدئولوژی است که می جنگد نه با سلاح. سلاح ابزاری در اختیار ایدئولوژی و روحیات رزمنده است. چیزی که انسان را متحول می کند، انگیزه های انسان است. امام ره هم گفت:"در جنگ، کشتن و کشته شدن، یک عامل فیزیکی است. چیزی که فرق می کند و مهم است، نیّت انسان است". ضربه شمشیر ابن ملجم با زور بازو بود و ضربه حضرت علی(ع) در روز خندق هم با زور بازو بود.  چرا یکی از آنها بهترین است و دیگری بدترین؟ ایدئولوژی است که در انگیزه های بین این دو فرق می‌گذارد. جنک ما با صرام در گذرگاه ایده ئولوژی بود و همین توطئه ها را خنثی می‌کرد و می کند. آن ها که می جنگند در کلاسهای این چنینی تربیت شده‌اند. 


1- سوره نور آیه 33

2- سوره حجرات آیه 13

3- سوره حج ، آیه 30

4- سوره آل عمران آیه 144

5- سوره زخرف آیه 14

6- آل عمران، آیه 159

7- آل عمران، آیه 159

8- آل عمران ، آیه 118

9- مفاتیح الجنان ، دعای عدیله

10- سوره بقره ، آیه 286

11- سوره طلاق ، آیه 7

12- کافی ، 1 ، 174

13- سوره یوسف ، آیه 5

14- کافی ، 5 ، 22

15- سوره نساء آیه: 59

16- سوره نساء ، آیه :80

17- کافی: ج 5 حدیث 4

18- سوره فرقان ، آیه 70

19- سوره طله آیه 120

20- سوره  اعراف آیه 23

21- سوره کهف : آیه 108

22- الاقبال : 655

23- اغلام الدین : 311

24- سوره ممتحنه : آیه 10

25- الممتحنه آیه 12

26- مستدرک : 11

27- کافی : ج 2 ص:375

28- کافی : ج 2 ص: 374

29- کافی: ج 2 ، ص:642

30-  سوره بقره : آیه 30

31- سوره نحل : آیه 93

32- سئره رعد: آیه 11

33- سوره اعراف : آیه 29

34- اعراف : آیه 30

35- تحریم : آیه 60

36- نساء : آیه 52

37- سوره نساء آیه 59

38- وسایل الشیعه: ج 27 ، ص: 140

39- وسایل الشیعه: ح 27 ، ص: 300

40 - توبه آیه 71.

41- سوره اعراف: آیه 59

42 - رعد آیه 19.

43- کافی: ج 1 ، ص: 15

44 -  توبه : آیه 71.

45- توبه : آیه 67

46 - رعد : آیه 11

47 - شمس آیه 8.

48- توبه : آیه 122

49- انفال : آیه :60

 

 

+نوشته شده در ساعت توسط مدیر